در
چه مبارک سحری![1]
اشاره:
از نوجوانی، هنگامی که با حافظ و شعرهای او مأنوس شدم با هر بار خواندن سرآغاز یکی از غزلهای مشهور این سرایندة نامور:
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
هماره با خود چنین میاندیشیدم از رخداد سادهای که در مصرع نخست روایت شده(زدن در میخانه) تا رخداد بسیار شگرفی که در مصراع بعدی به آن بشارت داده شده(سرشتن گل آدم و زدن آن به پیمانه) چه، یا چهها، گذشته است؟ داستان چه بوده یا چه شده که حافظ شرح یا نقل آن فاصلة زمانی در آن شب را از ما دریغ کرده است؟
پیرانهسر فرصتی بیشتر پیش آمد برای اندیشة بیشتر در این بیت. سرانجام آن اندیشه نیز به خیالپردازی کشیده شد و آن خیالپردازی هم به آفرینش داستانکی که پیش روست.
دوش، سحرگاهان، زودتر از شبهای پیشین از میخانه زدم بیرون. شمار کمی از آدمیان هنوز گرد میدان در حال رفت و آمد بودند. در این اندیشه بودم که از کدام طریق خودم را از میخانه به خانه برسانم که ناگهان هالهای انبوه از نور پیش پای من و درست روبروی درِ میخانه فرود آمد و هودجی باشکوه از میان آن نمایان شد. چنان مات و حیران این شی عجیب شدم که متوجه نشدم چگونه و از کجا اینهمه آدم در اندک زمانی دور این موجود عجیب حلقه زدند. همه با شگفتی به آن نگاه میکردند و در این فکر که این دیگر چه دستگاهی است؟! از کجا آمده؟! کسانی که تازه به جمعیت اضافه میشدند و نمیتوانستند هودج را از نزدیک ببینند صدای پچپچشان شنیده میشد که از یکدیگر میپرسیدند: «چه شده؟ چه خبر است؟ چیست این؟ نکند درِ میخانه را میخواهند ببندند؟ نکند خدای ناخواسته ساقی حالش خراب شده؟ کسی بدمستی کرده؟ گرانفروشرسانیی شده؟ کمارائهی شده؟» و دهها پرسش دیگر.
لختی بعد، در میان بهت و حیرت فزایندة انبوه مردم، موجودات نورانی و زیبایی یک به یک از این سفینة شگفتانگیز پیاده شدند. شمردم، هفت نفر بودند. تعجب و حیرت مردم هر لحظه بیشتر میشد. آنانی که از نزدیک شاهد ماجرا بودند همه از هم میپرسیدند: «اینها دیگر کی هستند؟ چقدر زیبا! از کجا آمدهاند؟ اینجا چکار دارند؟ به کدام سرزمین تعلق دارند؟ چه بوی خوشی دارند!» در آن میان، این من بودم که ملایک را شناختم اما این راز را از گوش نامحرمان نهان کردم.
یکی از ملائک دستِ کشیده و زیبای خود را از زیر بال راستش بیرون آورد و ورودی میخانه را به دیگران نشان داد. همگی بهسوی میخانه راه افتادند. هفت قدم بود. غرق حیرت بودم که دیدم ملایک در میخانه را زدند.
کسی از درون بانگ برآورد که: «کیست؟» فرشتهها، همه با هم، و با آوای آرام و دلنشینی پاسخ دادند: «ما هستیم. از فرشتگانیم. با ساقی کار داریم. در بگشایید.» دیری نگذشت، خود ساقی آمد در را باز کرد. سلامی و کلامی میان آنان رد و بدل شد. جمعیت انبوهی که در محل جمع شده بودند پشت در هجوم آورده میخواستند ببینند چه خبر است. ساقی، رو به فرشتگان کرد و گفت: «اگر امری دارید بگوشم.» یکی از فرشتگان گفت: «ما برای امر مهمی بدین در آمدهایم. با شما امر مهمی است.» ساقی پرسید: «مشکلی پیش آمده؟ شکایتی از ما شده؟» همان فرشته پاسخ داد: «اگر اجازه دهید به درون آمده و محرمانه با شما در میان بگذاریم.» ساقی با اشارة دست و نشان دادن راهروی میخانه، میهمانان تازه را به درون فراخواند. فرشتهها، یک یک درون میخانه شدند و ساقی هم در را بست.
من داشتم تأسف میخوردم که چرا امشب زودتر از شبهای دیگر از میخانه زدم بیرون. اگر در میخانه مانده بودم سر از کار این ملایک و شأن نزولشان در اینجا درمیآوردم.
با رفتن فرشتهها به درون میخانه و بسته شدن در، جمعیت یکباره برگشتند و دور هودج حلقه زدند. میخواستند با دست خود آن را لمس کنند. من که بیش از همه کنجکاو شده بودم خیلی دلم میخواست از چونی و چرایی حضور این ملایک در میخانه سر در بیاورم اما زیادی جمعیت مانع این کار میشد. مگر میشود اتفاقی روی این عالم خاکی بیفتد و من از آن بیخبر بمانم؟ علیالخصوص که پای فرشته و ساقی و می و میخانه در میان باشد!
در همین فکر بودم که اتفاقی ساده در آنسوی میدان، توجه عامی چند را که تا اکنون میخواستند سر از کار آن هالة نور و آن هودج دربیاورند یکباره بهسوی خود جلب کرد. اتفاق مهمی نبود. چرخ کالسکهای شکسته بود. شکر ایزد، همه رفتند. من ماندم تنهای تنها پشت درِ میخانه.
فرصت مغتنمی بود. بهآرامی حلقة در را زدم. کسی جواب نداد. دست از طلب نباید داشت تا کام دل برآید. باز هم در را زدم. لختی بعد، آمد افسوسکنان مغبچه باده ارائه. لای در را بگشود. به سخن لب نگشوده به کنار آمد و در گوشم گفت: «عذرم پذیر و جرم به ذیل کَرم بپوش. در حال، از پذیرش مهمان معذوریم. حکم هم، حکم ساقی است.» گفتم: «بگو به او که فلانی دم در است.» در را بست و پیغام را هم برد. دیرگاهی نگذشت آمد باز. در را بگشود. با احترام تمام از قول ساقی گفت: «باز آی که دیرینة این درگاهی.» با خرسندی به میخانه شدم.
ساقی را دیدم که با صلابتی بشکوه نشسته بر صدر مصطبه. ملایک هم دور و برش با احترام تمام. ساقی جایی نزدیک خود را نشانم داد و اشارت کرد که بنشین. اعتنایی نکردم. حرمتشکنی بود اما بهتر آن دانستم که کمی دور از جمع بنشینم و آنان را زیر نظر داشته باشم. ساقی رو به ملایک کرد. با اشارتی که به من داشت میخواست من را با نام و نشان به ملایک معرفی کند که همه با لبخند و تکان دادن سر، یکصدا و آرام گفتند: « آری، نیک میشناسیم او را.»
دست بر سینه از ساقی تشکر و به ملایک ادای احترام کردم. کمی آنسوتر، در گوشهای دیگر، پنج تن از دُردیکشان شبانه را دیدم که هنور نشسته و با هم حال و قالی دارند. همه را با نام و نشان میشناختم.
ساقی ضمن تعارف به پیشآهنگ فرشتگان گفت: «حکم، حکم شماست. هواخواه خدمتم. بقول خواجة ما،
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست.»
فرشته گفت: «قصد ما از آمدن اینجا، همانا بهبود و تعالی وجود پیمانههاست.» ساقی پرسید: «البته اختیار ما دست شماست ولی همگان بر درستی کار ما گواهند، حافظ و شیخ و فقیه هم. پیمانههای ما مفصلاً درستمعیار و پاکیزه هستند. آنها را چنان برای مشتری پر میکنیم که خودشان میگویند بس است. یکی از مشتریان همیشگی و گواه صادق ما، همین خواجهای است که خود، میشناسید او را. حالا بفرمایید ببینم چه مشکلی پیش آمده. شکایتی؟ گلایهای؟ هر چه باشد ما از عهده برمیآییم.»
یکی از فرشتگان با لبخندی ملیح پاسخ داد: «نه، نه. هیچ خللی در کار شما نبوده. مقرر است گِل پیمانهها اصلاح شود، میخانة شما هم بهعنوان نخستین محل بدین مقصود انتخاب شده.» ساقی پرسید: «یعنی چه؟ گِل پیمانهها را چگونه و با چه چیزی باید اصلاح کنیم؟» همان فرشته گفت: «شما نه.» بعد با اشاره به دیگر فرشتگان ادامه داد: «خودمان هر کاری را که لازم باشد انجام خواهیم داد.»
ساقی گفت: « اما نفرمودید با چه چیزی؟» فرشته گفت: «ما فقط مقداری گِل آدم لازم داریم.» ساقی با تعجب پرسید:« گِل آدم؟» فرشته گفت: «آری گل آدم.» ساقی پرسید: «گِل آدم چیست و در کجاست؟» فرشته گفت: « ما خود، کسی را که باید، انتخاب میکنیم، خاکش میکنیم و با می ناب از او گِل میسازیم. آن گِل را عمل میآوریم. بعد هم از گل او پیمانه میسازیم.» ساقی گفت: «گر میشود خدا را، معذور دار ما را.» بعد هم با نگاهش اشارتی به من و دیگر دردیکشان کرد و گفت:« اینها همه، معاشران و مهمانان مدام من هستند. سالهاست که شبها تا سحر اینجا با هم همصحبت و همرازیم. بهتر آن نیست که برای اجرای این فرمان یک نفر از بیرون میخانه را انتخاب کنید؟» فرشته با لحنی شمرده و جدی گفت: «نه. گل هر کسی، شایستة سرشته شدن با گل پیمانه نیست. حکم آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد.» ساقی که کمی مضطرب شده بود گفت: « پس اگر اجازه دهید من از میخانه بیرون روم و بامداد بازآیم. این شما و این میخانه و این هم آدمها، البته بجز آن که او را میشناسید. او شهرة شهر عشق، سرآمد رندان جهان، ارباب اصحاب نظر، شمع محفل و زیور خلوت انس ماست. هم اوست که گوشة میخانه خانقاه اوست.» فرشته با همان لحن گفت: «از قضا باید شما اینجا بمانید. دیگران را هم وساطت جایز نیست. ما خود آن را که باید، برخواهیم گزید.»
لحظهها، لحظههای حساس و دلهرهآوری شده بود. دُردیکشان همه در تعجب. بدتر از همه، حال ساقی بود که دیگرگون شده بود.
از جای برخاستم. نزد ملایک رفتم و سر بر گوش پیشاهنگ آنان گفتم: «نمیشود آیا اجرای این حکم را بگذارید تا وقت دگر، یا جای دیگر؟» پاسخ داد: « خود نگفتی تو مگر، عالَمی از نو بباید ساخت واز نو آدمی؟» جواب دادم: «آری، گفتم» گفت: «پس بدان که وقت وقت آن است و جای آن هم همینجا.»
گفتم: «حال که چنین است عنایتی. سر ارادت ما و آستان حضرت دوست. حال که سر آن دارید خاک آدمی را کیمیا کنید، خدا را گوشة چشمی به من کرده و خاک مرا بر افلاک کنید. شاید وقت آن باشد که در این نیمهشب من هم، شوم واصل به الطاف خداوندی.»
گفت: «مگر خود نگفتی که در دایرة قسمت، ما نقطه تسلیمیم؟» گفتم: «آری، گفتم.» گفت: «پس هشدار. مقرر است که تو گواه صادق ما باشی بر امشب و آنچه اینجا میگذرد و آنچه میبینی.»
خواستم با اغتنام از فرصتی که بود با فرشته گفت و شنودی بیشتر داشته باشم که میخانه یکباره در خاموشی فرورفت. با زحمت بسیار سکوی خود را یافته بر آن نشستم. همه جا تاریک. همه ساکت. همه از خود بیخود. بیخودتر از همه، من. در آن ظلمت شب و در آن خلوت با خود آرزو کردم:
شرابی بیخمارم بخش یا رب
که با وی هیچ درد سر نباشد
فرشتهای را دیدم جام در دست، آبی تعارف کرد. نوشیدم. آنی زنگ غصه و غم از دلم زدود. آب حیات بود. آن دم گویی که کار جهان یکسره شد بر کام ما. براستی که چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی. حضور خلوت انس بود و دوستان هم جمع. با که گویم که در آن حال چهها میدیدم؟!.
فارغ از زمان و مکان، تابش فروغ مهر صبحدم بازم آورد به میخانه، کم کم بخود آدم. تنها آن پنج مخمور شبانه را دیدم. بی نشانهای از وجود ملایک. مخموران همه مبهوت شکوه پیمانههای رنگین و زرینی که از فرشتگان بر جای مانده بود. همه از گل آدم سرشته و با نور باده برافروخته. عکس رخ یار هم در همة آنها نمایان. چشمان من اما، کمی آنسوتر، نگران و اشکبار، بر مسند ساقی بود که بجایش خرمنی از گل نشانده بودند.
بامدادان و ره منزل مقصود دراز. با که گویم که به میخانه چه دیدم آن شب؟ غبطهخوران بر حال و جاه آن محرم دیرین و آن ساقی زرینجام زمزمه کردم:
کحلالجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
تابستان 2583
[1] ـ روزنامة گزارشها ـ شمارة 29132 ـ سه شنبه 9/10/1404ـ ضمیمة ادب و هنر ـ ص 7
برچسب:
نویسنده: نگار باقریان