شهر آرزو
دل من سخت در اینجا تنگ است.
گِله ام البته از سنگ و گِل و آهن نیست
گله از آدمکانی است که در سینه بجای دل و عشق،
سنگ و آهن دارند.
در تو من زاده شدم.
میشناسم همه ی مردم را،
همه را اسم به اسم.
ولی افسوس و دریغ،
من در این شهر چه تنها، چه غریب!
گله از آدمکانی است که آدم را در،
یک سر و یک بدن و خواب و خوراک انگارند.
گله از آدمکانی است که در ظاهر مهر
به چرنده، به پرنده، به همه می ورزند.
دلشان سخت برای
جوجه ی در قفس خانه همسایه خود میسوزد.
ولی افسوس که با تیر و کمان اوهام،
پر پروازش را
در همان لحظه آغاز عروج،
در هوا می شکنند.
گله از آدمکانی است که با حسرت، اشک،
در غم ظلم فراگیری که
در حق آدم و عالم شده می ریزند، آه
ولی افسوس و دریغ،
بی خبر از دل و دلهایی که
در همین نزدیکی
در تنوری که گِلش اوهام است
و خرافات در آن میسوزد، میسوزند.
خواستم بانگ برآرم که دلم میگیرد،
یادم آمد که دراین شهر شگفت
از همان روز نخست
هیچ دل با دل من همدم و همراز نشد
یادم آمد اینجا
جوجه ی جان من آماده پرواز نشد.
ولی آخر یک روز،
بال خواهم بگشود.
من ازین شهر دل آزار سفر خواهم کرد
می روم جایی که
مردمان، سخت هوای دل هم را دارند.
چه کسی می داند به کجا باید رفت؟
چه کسی می داند که چنین جایی هست؟
آرزوهایم را
باهدف، بی پروا،
در فضایی دیگر
جار خواهم زد.
یک شب مهتابی،
ساحل یک دریا،
یک غروب زیبا،
کوچه باغی که
پیچ و خم های فراوان دارد
با من اما روراست.
یا شده حتی در
بوستانی که همین نزدیکی است
دست در دست همانی که
مرا میفهمد.
آری، آری،
من ازین شهر دل آزار سفر خواهم کرد.
آری، آری،
من ازین رهگذر تنگ گذر خواهم کرد.
برچسب:
نویسنده: نگار باقریان