در هزار و سیصد و پنجاه و هفت
عصر روز هشتم از ماه ابان
پشت فرمان، چند متری مانده تا
چهارراه پهلوی در شهرمان
دختری زیبا
علامت داد و من
کوووفتم بر روی ترمز آنچنان،
کز زمین برخاااست دود و گرد و خاک
تا بسی آنسوی بام آسمان
پشت سر، هشتاد و شش ماشین زدند
در خیابان، آن به این و این به آن
سمت چپ هم یک به یک راننده ها
بوق بوق و فحش فحش و غرزنان
خب چه باید بنده می کردم؟!! نبود
چاره ای در آن شرایط بی گمان
دختری بالابلند و خوش ادا
شوخ چشم و باوقار و دلستان
چهره اش زیباتر از حور و پری
قد و بالایش چو سرو بوستان
طُره طُره ، خرمن گیسوی او
ابروانش بهتر از چاچی کمان
از کمی بالای گردن، تا کمر
آبشار گیسوانش هم روان
هر یک از مژگان مشکین فام او
رهزن دین و دل از پیر و جوان
چشمها گیراتر از چشم غزال
در نگاهش راز شیدایی عیان
خال مشکینی کنار غنچه ای
بّه بِه این خال و فدای آن دهان
لب نگو همچون دو گلبرگ لطیف
رنگ گلهای قشنگ ارغوان
گونه هایش زرد و قرمز چون هلو
چون هلوی باغهای اصفهان
ساق پاهایش درخشان چون طلا
دامنش هم یک وجب بالای ران
من که اهل " دید " و اینها نیستم
او، خودش را داد اینجوری نشان
آنچه را گفتم یک از میلیارد نیست
وصف او هرگز نیاید در بیان
بعد عمری گشته قسمت، لعبتی
تّرک این نعمت چگونه می توان؟!!!
ای خدا ، از آنچه قسمت کرده ای
صد هزاران حمد و شکر بیکران
باز کردم درب ماشین را بشوق
خدمت آن نازنین مهربان
خواستم دعوت کنم گردد سوار
با تعجب دیدم اما ناگهان
دختر زیبا نگاهی پشت سر
کرد سوی زال پیری نیمه جان
بر زمین افتاده و وارفته ای
شکل آدم، لیک، مشتی استخوان
کّله ای کوچک، به روی گردنی
کوته و باریک همچون استکان
اندکی موی سپید و وِزوِزی
روی آن سر، می دهد خود را نشان
رنگ بر رخسار او اصلا نبود
کاملا بیحال و منگ و ناتوان
چشمهایش کاملا تو رفته بود
ابروانش لیک پرپشت و کلان
هر دو لُپ چسبیده از داخل بهم
هر دو لب تا بیخ رفته در دهان
چانه اش برگشته تا زیر دماغ
غُرغُرو، خودخواه و زشت و بدزبان
آنچه را گفتم یک از میلیارد نیست
کس ندیده مثل این اندر جهان
گفت : این آقا شما را می بّرّد
تا به مقصد، شو سوارش عمه جان
الغرض آن پیر مفلوک و علیل
شد وبال گردنم از آن زمان
سی چهل سال است آن عفریته هست
صاحب این خانه و من میهمان
زندگی را کرده او بر من تباه
الامان از این عجوزه، الامان
هر چه من گویم یک از میلیارد نیست
سینه مالامال درد است، ای فغان
روز و شب خواهم ز درگاه خدا
تا مگر بردارد او را از میان
بر خودم نفرین که با دستان خود
رفته ام در زیر این بار گران
آری آن دختر به صد مکر و فریب
جلوه ها کرد و فریبم داد، هان
من چه فکری کردم و آخر چه شد؟!!
بگذرم، کوته کنم این داستان
حال "آذین" را از آن بد می کند
چهارراه انقلاب و اسم آن
برچسب:
نویسنده: نگار باقریان
تاريخ: شنبه
27 بهمن
1397 ساعت: 18:47