جـار
براي آنان كه از روستا بريده و در شهر « مانده»اند |
تهران بزرگ، بزرگراه حيرت، شهرك هيبت،
بلوك « آ»، آپارتمان « بي»، طبقة سيام.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
نه، باور كنيد اين، نشان اصلي من نيست.
داستان شهر آهن و دود،
داستان غريبي و ازدحام،
با روح من
حكايت سنگ است با سبو.
اينجا، در شهر هياهو براي هيچ،
در اين آپارتمان عبوس، من در محاصرهام.
اين چهرههاي « شهر زده»،
در چپ و راست، و در بالا و پايين،
همسايه نيستند.
اينان « به قيد قرعه»، در اينجا چپيدهاند.
=+=+=+=+=+=+=+=+
من، نشان اصلي خويش را ميخواهم.
با آن همسايههاي صميمي و باصفا.
يادشان بخير.
من، ميخواهم در روستا، و در خانة خودم باشم،
بلند بلند حرف بزنم.
مي خواهم براي خودم زندگي كنم.
اصلاَ : دلم براي خودم تنگ شده است.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
آنجا، روستايمان را ميگويم،
شمال وجنوب ندارد و مردمش،
نه شرقي فكر ميكنند نه غربي،
آنان، توكل بر خدا دارند و هر صبح،
ميزنند از خانهها بيرون.
شكوهي دارد آن رزق حلالي كه شبانگاهان،
بسوي خانه ميآرند.
گوارا بادشان «روزي ».
دل آسودهاي دارند.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
به آنجا بازخواهم گشت.
و پيش از آن،
واژههاي بس كسالتبار اينجا را،
سرويس، صف، رهن، اجاره،
ژتون، شيفت، دزدگير،
و صدها واژة مسموم ديگر را
همين جا، و از بالاي اين برج پر از خالي،
به سطح شهر خواهم ريخت.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
كه من با آب، كه من با دانه و با خاك،
و با حاصل و خرمن، الفت ديرينهاي دارم.
به آنجا باز خواهم گشت.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
شنيديد ؟
خودم را كردهام پيدا،
به اصل خويش باز خواهم گشت،
و بهار را،
با بره و آغوز، با سبزه و شكوفه خواهم شناخت.
و تابستان را
با خوشههاي گندم، پربار خواهم كرد.
و پول ساعت و تقويم و اينها را،
پسانداز خواهم نمود.
=+=+=+=+=+=+=+=+=
آري، به روستا خواهم رفت
سينة خاك را دوباره خواهم شكافت،
بذر خواهم افشاند و خوشه خواهم چيد.
نهال خواهم نشاند و نام و نشان اصلي خود را
به نسيم خواهم داد تا آن را،
در همهجا و همه وقت،
جار بزند.
* شعر برگزیده ( رتبه دوم) سیزدهیمن جشنواره روستا – خرداد ماه 1378 – تهران
برچسب:
نویسنده: نگار باقریان