خرید بک لینک

شعر طنز آفرینش


چرا لختم
اگر باشد به لجبازی بناتان

دلیل محکمی دارم براتان
که دیگر عیب یا ایراد بیجا
نگیرید این همه از پوشش ما
مرا روزی که یزدان آفریده
ز حکمت لخت و عریان آفریده
خدا من را اگر پوشیده میخواست
میان پشم و پَر، پیچیده میخواست،
مگر آیا برایش فرق میکرد؟،
بجای بنده میمون خلق میکرد
فضولی بیش ازین در کار ملت
دخالت میشود در امر خلقت

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

«مسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بود»دلی سرشار عشق و مهربانیپر از شوق و امید امید زندگانیچو باران صاف و پاک و باصفا بودبری از حیله و مکر و ریا بودهمیشه هر کجا همراه و همرازبه روز حادثه همواره دمسازشما، آری شما، آن را به یغماز من دزدیده و کردیدش اغوانمیدانم که با آن دل چه کردیدچگونه با چه زهر آلوده کردید؟!که دیگر نیست آن دل، این دل منخودش گردیده اصل مشکل منپر از رنگ و ریا و نابکاریتهی از پاکی و پرهیزگاریتظاهر در همه گفتار و رفتارتقلب کردن و انکار این کارتف و لعنت به کل مُلک هستیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

شهر آرزودل من سخت در اینجا تنگ است.گِله­ ام البته از سنگ و گِل و آهن نیستگله از آدمکانی است که در سینه بجای دل و عشق،سنگ و آهن دارند.در تو من زاده شدم.می­شناسم همه ی مردم را،همه را اسم به اسم.ولی افسوس و دریغ،من در این شهر چه تنها، چه غریب!گله از آدمکانی است که آدم را در،یک سر و یک بدن و خواب و خوراک انگارند.گله از آدمکانی است که در ظاهر مهربه چرنده، به پرنده، به همه می­ ورزند.دلشان سخت برایجوجه ی در قفس خانه همسایه خود می­سوزد.ولی افسوس که با تیر و کمان اوهام،پر پروازش رادر همان لحظه آغاز عروج،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

درچه مبارک سحری![1] اشاره: از نوجوانی، هنگامی که با حافظ و شعرهای او مأنوس شدم با هر بار خواندن سرآغاز یکی از غزلهای مشهور این سرایندة نامور: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندهماره با خود چنین می­اندیشیدم از رخداد ساده­ای که در مصرع نخست روایت شده(زدن در میخانه) تا رخداد بسیار شگرفی که در مصراع بعدی به آن بشارت داده شده(سرشتن گل آدم و زدن آن به پیمانه) چه، یا چه­ها، گذشته است؟ داستان چه بوده یا چه شده که حافظ شرح یا نقل آن فاصلة زمانی در آن شب را از ما دریغ کرده استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

شب و شاعرنیمة شب، سرد و ساکت، ماهتاب شهر خفته، خانه خلوت، وقت خواب جیرجیرِ جیرجیرکها به گوشجای آوای نی و چنگ و ربابکنج خانه، سخت تنها شاعری در تلاطم با خودش، در التهابباز امشب با خیالی در کمندیک قلم، یک مشت کاغذ، یک کتاب باز مضمون، باز واژه، تا سحر باز باید واژه واژه انتخاب کوچه کوچه در سفر، با واژه ها شانه شانه با خودش در پیچ و تاب باز باید پنجه ها در پنجه با آب و تاب و اضطراب و آفتاببار دیگر عشق و مستی در خیال دستها در زلف و بر جام شرابجای مجنون راهی دشت جنونجای وامق از غم عذرا خرابیکدم از وصلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

نیروی عشقبگذارید بگوییم از عشقبگذارید بخوانیم از عشقبگذارید که عاشق بشویمزندگی مردن نیستزندگی بودن و عاشق شدن استمردن آن است که عاشق نشویمآدم و عشق بهم زاده شدندآنچه را هدیه به ما داده خداحق ندارید بگیرید از مااین چه شهری است که در آن عاشقاز عیان کردن احساس خودش محروم استدر نگاه غرض آلوده و مسموم شماسخن از عشق چرا محکوم است دل بیمار شما گر سنگ استدل عاشق، صدف و شیشه و نورسنگ بر شیشه زدن بیخردی استکار شیطان صفتان کر و کورناگزیرید از این باور کهدوره تان می­گذرد زندگانی جاری استاصل قانون طبیعت این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

هوش طبیعی و هوش مصنوعی هوش طبیعی و هوش مصنوعیفرق هوش طبیعی و‌مصنوعیاز هوش مصنوعی خواستم نام چند نفر از همکلاسی‌های ارمنی دوره دبیرستان مرا بگوید. با همه تقلب هایی که به او رساندم نتوانست. بعد هم طفلکی کمی درد دل کرد: «که من احساس ندارم، حافظه ندارم و . . .و خلاصه وام کنید.»از هوش طبیعی خودم پرسیدم. در کوتاهترین زمان ممکن از میان داده‌ها مربوط به بیش از چهل سال پیش اینها را ردیف کرد:واهیک آسادوریاننوول بارسخیانهاراتون بیاتهراند تومانیانوارتکس پارسانیانمسروب یادگاریانشاهین داوودیانایشخان زرگریانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 9:08

شميم عشقنمايشنامة كوتاه طنز/ در يك پرده(اخطار: تماشاي اين نمايش براي افراد زير 20 سال ممنوع و براي افراد 20 تا 50 سال توصيه نميشود)محمود سلطاني آذينشب- داخلي – درون يك خانهمرد وارد خانه ميشود. زن با آرايش تقريباً غليظي كه دارد بهاستقبال مرد ميآيد. احوالپرسي مختصري صورت ميگيرد. هر دو روبروي ورودي يكي از اتاقها ايستادهاند.زن: (در حالي كه پيراهن گلدار و بلندي را بر تن دارد و با کمی ناز و ادا خود را به مرد نشان ميدهد) قشنگه عزيزم؟ اين پيراهن رو امروز خريدم.مرد: آره. خيلي قشنگه. زن: خوب نگاه كن. ببين ميپسندي؟ مرد: (نگاه ديگري به زن میکند) ولي مث اين كه اين پيراهن را خيلي وقت پيش خريدي؟!زن: (در حالي كه بهآرامي دست بر شكم كمي برآمدة خود ميكشد) آره. درسته. حقا كه خيلي باهوشي ولي. . . مرد: ولي چي؟ زن: (در حالي كه دست بر روي سطح شكم خود دارد) ولي چيز جالب ديگري توجه تو را جلب نكرد عشثم؟مرد: نه. چه چيز جالبي عزیزم؟زن: (همچنان دست بر شكم و با كمي عشوه و ناز) اينجا را نگاه. يعني براي تو مهم نيس؟مرد: چي براي من مهم نيس؟زن: تو که اینقد خنگ نبودی عشقم. اين كه بازم دارم مادر ميشم؟مرد: (با نگاهي از سر تعجب و اعتراض نهچندان جدي) داري مادر ميشي؟ اين ديگه كجا بوده؟زن: مال حبيبخانه.مرد: (با تعجب و فرياد) حبيبخان دیگه کیه؟ مگه اون سگتولة پارسالي مال حبيبخان نبود؟زن: نه. حواسِت كجاس عشقم؟ اون مال رقيبخان بود.مرد: پيرارسالي چي؟ زن: نه. اونم مال نجيبخان بود عشقم.مرد: اون یکی قبلي؟ زن: نه. اونم مال عجيبخان بود عشقم.مرد: (خيلي عصباني با زن گلاويز ميشود، او را روي زمين ميخواباند و دستهاي خود را به گردن زن نزديك ميكند و با خشم فراوان) ميكُشَمت. ميكُشَمِت. ديگه اين وضعيت براي من قابل تحمل نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

داستان کوتاه طنزشیرِ شهرک محمود سلطانی آذین"ممدلی ننه عصمت" گاو پیشانی سفید محل است. از خط و خطوط غلط و غلوط توی چهرهاش هم میشود فهمید که او چه اعجوبهای است. نصف بیشتر عمرش صرف دعوا و درگیری و کلاهگذاری و کلاهبرداری شده است. بگفته خودش، بیشتر لباسهایش در جریان دعوا و درگیری پاره پوره شده است. از آن پاچه ورمالیدههایی که دومی ندارد. سر هر کس که رسیده شیره مالیده. کم نیستند روزهایی که دو سه نفر غریبه توی شهرک دنبالش نباشند. هر بار هم که یک گندی چاق میکند و به زندان میافتد، معلوم نیست سر و دُمش به کی یا کیها، یا کجا بند است که پایش به زندان نرسیده، آزاد میشود و شلنگ و تخته توی محل. برای همین هم حسابی توی شهرک شیر شده و خیلیها از او حساب میبرند. هیچکس نمیداند که این یکه و یالغوز بیکار، مخارج زندگی خود و مادرش را از کجا در میآورد. هر چند وقت یکبار، ده روزی غیبش میزند. مادرش میگوید که بندر کار میکند. اما این که کدام بندر و چکار میکند، خدا عالم است. در و همسایه میگویند یکی از راههایی کسب درآمد ممدلی، بندال شدن به این و آن است، با هر بهانهای. تازگیها هم یاد گرفته که گاهی میرود کنار جادة کمربندی شهرک، رفت و آمد ماشینها و موتورسیکلتها را زیر نظر میگیرد، بعد هم یهویی با یکی از آنها تصادف میکند. افتادن کنار جاده همان و فریاد آخ و وای و ننه من غریبم و دوا و دکتر و سرانجام هم، گرفتن مبالغی برای دادن رضایت به رانندة بیچاره. دو سه ماهی هست که این آدمنما از زندان آزاد شده اما برای این که با طلبکارها و شاکیانش روبرو نشود اینجا و آنجا آفتابی نمیشود. آقای رنجکش هم یکی از اهالی همین شهرک است که سی سال آزگار، پا به پای پیمانکاران راهسازی و ساختمانی، سرد و گرم هر گوشهای از مملکت را چشیده و با آدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

خوش به حال گرگها / محمود سلطانیاز آثار برگزیده و شایسته تقدیر جشنواره فرهنگی هنری محیط بان - ۱۴۰۳ - خرداد ماه. تهران. سازمان حفاظت محیط زیست پارک ملی کلاه قاضی. مهر ماه سال 1380. روز پنج شنبة آخر ماه. نزدیک غروب. هوا کم کم داشت خنک میشد. صدای زوزة بادهای پاییزی در برخورد با صخرهها و ارتفاعات، تنها صدایی بود که در منطقه شنیده میشد. پس از چند ساعت گشت و بازرسی در منطقه، بساط مختصری را که داشتیم جمع کردیم و سوار شدیم که از منطقه خارج شویم. من بودم و یک نفر محیطبان راننده که از مرکز استان به منطقه آمده بودیم. هنوز از منطقه خارج نشده بودیم که در دوردست، سیاهی مردی را دیدم که در دامنة کوهی که روبرویمان بود در حال حرکت بود. از همکارم پرسیدم: ـ ببین، ببین. اونو میبینی؟ بریم ببینیم کیه.ـ کی؟ کدام؟ نشانش دادم. او هم سوژه را دید. کسی بود که تقریباً با زاویة نود درجه نسبت به ما و از بیراهه در حال حرکت به سمت داخل منطقه بود. از دور آدمی مینمود با قامتی متوسط و لاغر با کولهای بر پشت. از همکارم خواستم راه را به سمت او کج کند. او هم از خدا خواسته. مثل بقیة همکاران سرش درد میکرد برای این جور کارها. انجام مأموریت گشت زنی در منطقه آن وقتی موفقیتآمیز و باحال است که متخلف یا شکارچی غیرمجاز بگیری. برخورد مقتدرانه با آنها، هم انجام وظیفه است، هم حس و حال خوبی به آدم میدهد.با خود فکر کردم: «کی میتونه باشه؟ این موقع، غروب، تک و تنها، اینجا؟ شکارچیه؟ چرا تنها؟ احتمالاً از رفقایش عقب مونده. شایدم پیش قراول اونهاست.»او را هدف قرار دادیم و زدیم به جاده. جاده که نه، همهاش ریگ و سنگ و چاله چوله. هر لحظه منتظر واکنش سوژه بودم. تغییر مسیری، استتاری، یا فرار. هر چند که معلوم بود در چنین شرایطی هیچ کاری نمیتواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

کنکاشی در پروندۀ عملکردی و بیلان کار یکی از کاندیداهای مجلس که نخواست نامش فاش شود!این، بلاست یا نامزد نمایندگی؟![*]چند وقتی بود آقای میانسال و موقر و مهربانی در شهر ما پیدایش شده بود. آری پیدا شده بود. چون پیش از آن، چشم کسی به جمال این آقا در این شهر روشن نشده بود. این آقای میانسال و مهربان، هفتهxadای دو سه روز یا بیشتر در شهر ما و در چشم همگان ظاهر میxadشد. به هر کس می رسید، از دم لبخند می زد و سلام می کرد. شکلات هم تعارف میxadکرد؛ بهxadخصوص به بچهxadها. اگر کسی را می دید که دو سه کیلو سیب و پیاز خریده و به خانه می بَرَد، با اصرار محموله را از او گرفته و تا درِ منزل وی حمل میxadکرد. هر جا مرد یا زن سالمندی را میxadدید، با اصرار بازوی او را گرفته و از اینور خیابان به آنور خیابان میxadبُرد و میxadگفت: «برید به امید خدا» به هر صندوق صدقاتی هم که میxadرسید، دست کَرم در جیب خود کرده و مبلغی در آن میxadانداخت. هر جا و در هر جمعی، کس یا کسانی از چیزی یا چیزهایی (مثلاً چاله چولهxadای در خیابانی و یا گرهی در کاری) گلایه و انتقادی را مطرح میxadکردند، ایشان با بهxadصدا در آوردن تسبیح و البته با بیان نزم و امیدبخش خود، به آنان نوید میxadداد که: « نگران نباشید، درست میشه. ان شاء الله درست میشه»»بین خودمان باشد، با حضور این مرد، و شور و حالی که در شهر ما پیدا شده بود، یاد یک تصنیف قدیمی افتادم که بلانسبت ایشان می گفت:تازگی ها توی ده ما دخترکی پیدا شده... هالای لای، پیدا شدهاین دخترک، بلای دلها شده ... هالای لای، دلها شدههر کی اونو دیده دلش شیدا شده... هالای لای، شیدا شده..... و از این صحبتxadها که، بیشتر از آنش باشد طلبتان!(اینجا خانواده نشسته!) . باری، ایشان هم، توی شهر ما واقعاً بلای دلها که نه، صیّاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 1:42

زاینده بودزاینده بودبه عصری که شد ادعا اصفهاننمــاد ترقی شده در جهانچنان خشك شد آب زاينده رودكه مانند آن، ديده ناديده بود کف رود ، با تابش آفتــاب همه خاک بود و غبار و سرابنه آبی به دشت و به هامون رسیدنه کس آه و فریاد دهقان شنید تلاشی اگر بود ، شد صرف شهرجهان شد به کام کشاورز ، زهرروان های مردم هم از این بلادُژَم گشت و در دام غـم ، مبتلايكي از بزرگان اين سرزمین خـردمند و دانـادل و تیزبین که عِلم و عمل در هم آمیخته علیه کـــژی ها برانگیـختهنه لرزیده از بادها جــــان اونه آورده سر ، پیش دونان فروتپیده دلش بَهر این مرز و بومشده پنجه در پنجه با هر هجومچو دید اصفهان را به این حال و روزبرآشفته گــردید و با آه و سوز شنيدم که با بستر زنده رود شبی بُود در حال گفت و شنود بپرسید از رود ، از روی درد:«چه کس یا چه چیزی تو را خشک کرد؟» شنید این سخن را چو زاینده رود به آه و به زاری چنین لب گشود:«اگر در من آثاري از آب نيست وجودم اگر پاك و شـاداب نيست به دست مديـران ناآشــــنا به تـاراج بردنـد آب مرامرا عده اي چون كه نشناختندبه من ، مثل قوم مغول تاختندگــروهي گرفتند آب مرابه ناحـق كشيدند تا قـله ها گروهی دگر می دهندم عذاببه تزریق پسماند یا فاضلاب از آن بدتر این است پای مرا گشودند در سایر حوضه هاقرار است گویا شوم رهسپار پس از یزد و کرمان ، روم چابهار مرا گر نگهبـان دانا بُديسرانجام من كِي چنين مي شدي ؟پِیِ حفــظ نام و مقــام خودندهمانان که از خوان من میxadخورندمن از خشكسالي نِه ام در عذاب مرا آدمي كرده خشك و كم آباگر آدمي عقل و انصاف داشت ، به حال طبيعي مرا مي گذاشت ،كجا خشك يا نيمهxadجان ميxadشدم چرا خسته و ناتوان ميxadشدممرا از چه خوانید زایندهxadرودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 17:26

تلخxadطنزی از زندگی بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایرانبرشی تلخ و شیرین از زندگانی جبار باغچهxadبان[1]محمود سلطانی آذین«میرزا جبار عسکرزاده» مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین.اشاره:هر گاه و هر جا سخن از طنز به میان میxadآید، همگان چهره میxadگشایند و آمادة شنیدن، دیدن و خندیدن میxadشوند حال آنکه در نگاه اهالی ادب و هنر، طنز الزاماً خندهxadآور نیست. بهxadدیگر سخن، یک اثر طنز اساساً نه برای خنداندن، بلکه با هدف آگاهی دادن، هشیار کردن، تلنگر زدن و جلب توجه مهربانانة مخاطب به واقعیتxadهای قابل توجه و بسیار جدی(گاهی هم تلخ) خلق میxadشود. چنین اثری البته اگر خندهxadای هم بر لبها بنشاند، به کمال مطلوب رسیده است.شگفتxadآور این که با وجود شیرینی، شادی و مایة انبساط خاطری که در دل واژة طنز نهفته، گاهی سخن از «طنز تلخ» هم میxadشود. جمع اضداد. مانند این که گفته شود شیرینِ تلخ، خوبِ بد، سیاهِ سفید، و مانند آنها. یعنی چه؟ مگر میxadشود؟ مگر داریم؟ پاسخ این است که : آری میxadشود. آری داریم. جدای از طنز «سیاه» و تعریفی که در ادبیات فرنگی از آن شده، و افزون بر تعریفxadهایی که پیشینیان از طنز «تلخ» کردهxadاند، مراد ما از طنز تلخ در این نوشتار، همانا شیرینی(یا تلخی) موجود در یک رخداد تلخ(یا شیرین) است که یا واقعیت دارد یا توسط طنزپرداز آفریده شده یا میxadشود. چنین طنزی، در عین حال که ممکن است خندهxadای بر روی لب مخاطب بنشاند واقعیت تلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 2:39

داستانسنگین باش، رنگین باش[1]محمود سلطانیمدتها بود که خانم ملک یکریز نق میxadزد به جان آقا. آقا هم کَکَش نمیxadگزید. این نق زدنها کم کم شد نق و نوق. آقای ملک هم بیxadمحلی. نق و نوقxadها تبدیل شد به غُر، باز هم بیxadخیالی. غُر تبدیل شد به غُر و لُند، آقا باز هم به روی خود نیاورد. غر و لند هم نتوانست دل سنگ آقای ملک را نرم کند تا این که رسید به مرحلة پیله. آقا هم انگار نه انگار. سرانجام خانم آنقدر پیله کرد و پیله کرد و پیله کرد، تا رسید به مرحلة اعتراض: « آخه مرد حسابی، چقدر بگم؟ زبونم مو در آورد بخدا. گلوم پاره شد. چرا محل نمیxadذاری؟ چرا زندگی را ول کردی به حال خودش. نکنه میxadخوای اونقدر بیxadخیال باشی تا همینم بسوزه و دست و پامون بسته بشه؟ ای کاش اصلاً میxadسوخت و خیالمون راحت میxadشد. ببین، جدی میگم. اگه تا همین یکی دو روزه یه فکری نکنی، یه کاری دست خودم میxadدم. گفته باشم.»لابلای هر یک از این عبارات خانم هم، گُل به شما و صد تا ناسزا به خودش و دیگران، از خُرد و درشت. دیگر جای درنگ نبود. چیزی نمانده بود کار برسد به مرحلة پرخاش و البته جاهای باریک که آقا گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد به تعمیرگاه. طرف پرسید:ـ چشه؟ـ نمیxadدونم والله. تازگیها خیلی سر و صدا میxadکنه. شب و روز. خواب و استراحت را ازمون گرفته. هر روز هم صداش بیشتر و تندتر میxadشه. قبلاً اینطور نبود. چهل پنجاه سال مث ساعت کار میxadکرد. چند سالیه که اینطور شده، بخصوص از دو سه سال پیش تا حالا. همهxadاش قار و قور میxadکنه. اَمونِمون را گرفته. طرف آدرس خانه را گرفت و گفت:ـ هزینة رفت و آمد میxadشه اینقدر، هزینة عیبxadیابی هم اونقدر. قطعه هم، هر چی بخواد به نرخ همون روز و همون ساعت حساب میxadشه. چارهxadای نبود. آقا شرایط را دربست قبول کرد. قرار هم بر این شد که تعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 2:39

حسرت دیدارغم نیست اگر در غمت ای یار بسوزیمدر آتش عشق تو سبکبار بسوزیمزان شب که تو را دیده و صد دل به تو بستیم هر لحظه به یاد تو دو صد بار بسوزیم از روز ازل گردش ایام بر این گشتتا شام ابد با تو وفادار بسوزیم در کورة هجران تن و جان را بگدازیمدر آرزوی وصل تو ناچار بسوزیمکو اهل دلی، همنفسی، محرم رازی؟دانی ز چه لب بسته ز گفتار بسوزیم؟!« افروختن و سوختن و جامه دریدن»خواهیم در این آتش تکرار بسوزیمجاوید کسی زیست که با آتش دل سوختمردانه در این عرصة پیکار بسوزیم پنهان نکنیم از همگان آتش جان را در مجلس و در کوچه و بازار بسوزیمخامان نگرانند که در عشق ببازندما زنده از آنیم در این کار بسوزیمهر کس بهxadخیالی خود از آتش برهاندما خنده به لب زآه شرربار بسوزیمبا طعنة نامردم بیمار بسازیمبا همدلی مردم بیدار بسوزیمخوش سوزتر از ما چه کسی بود فلک را؟ تقدیر چنین بود سزاوار بسوزیم بگذار بگویند به ما هر چه بخواهندبا باد و هوا بهتر و بسیار بسوزیمبر خار و خس و خشکxadسر و خام بخندیمبا اهل نظر در طلب یار بسوزیممِی آتش جان را نتوانست نشانَدشد قسمت ما سرخوش و هشیار بسوزیم یکبار چرا ما به سرِ دار بمیریم؟یک عمر سزد بی سر و دستار بسوزیم هرچند که ما طاقت وصل تو نداریمخوش باد که در حسرت دیدار بسوزیمخورشید فقط داند و آذین به چه سوزیمچون حکم شود مخزن اسرار بسوزیمدی ماه 2582 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 2:39

صفحه بندی