تلخxadطنزی از زندگی بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران
برشی تلخ و شیرین از زندگانی 1 1xadبان[1]
محمود سلطانی آذین
«میرزا جبار عسکرزاده» مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین.
اشاره:
هر گاه و هر جا سخن از طنز به میان میxadآید، همگان چهره میxadگشایند و آمادة شنیدن، دیدن و خندیدن میxadشوند حال آنکه در نگاه اهالی ادب و هنر، طنز الزاماً خندهxadآور نیست. بهxadدیگر سخن، یک اثر طنز اساساً نه برای خنداندن، بلکه با هدف آگاهی دادن، هشیار کردن، تلنگر زدن و جلب توجه مهربانانة مخاطب به واقعیتxadهای قابل توجه و بسیار جدی(گاهی هم تلخ) خلق میxadشود. چنین اثری البته اگر خندهxadای هم بر لبها بنشاند، به کمال مطلوب رسیده است.
شگفتxadآور این که با وجود شیرینی، شادی و مایة انبساط خاطری که در دل واژة طنز نهفته، گاهی سخن از «طنز تلخ» هم میxadشود. جمع اضداد. مانند این که گفته شود شیرینِ تلخ، خوبِ بد، سیاهِ سفید، و مانند آنها. یعنی چه؟ مگر میxadشود؟ مگر داریم؟ پاسخ این است که : آری میxadشود. آری داریم.
جدای از طنز «سیاه» و تعریفی که در ادبیات فرنگی از آن شده، و افزون بر تعریفxadهایی که پیشینیان از طنز «تلخ» کردهxadاند، مراد ما از طنز تلخ در این نوشتار، همانا شیرینی(یا تلخی) موجود در یک رخداد تلخ(یا شیرین) است که یا واقعیت دارد یا توسط طنزپرداز آفریده شده یا میxadشود.
چنین طنزی، در عین حال که ممکن است خندهxadای بر روی لب مخاطب بنشاند واقعیت تلخی را دربارة شخصیتxadهای اصلی موضوع، یا کل جامعه، آشکار میxadسازد. یا برعکس، اگر چه بیان واقعهxadای است ناگوار (برای شخصیت داستان یا جامعه) لایهxadای از خوشمزگی و خنده نیز برای مخاطب همراه دارد.
میرزا جبار عسکرزاده مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین. همانهایی که او آنها را در زندگیxadنامة خودنوشتهxadای با عنوان «زندگیxadنامة جبار باغچهxadبان، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران» نوشته و چاپ و منتشر کرده و البته بسیار خواندنی.
در بسیاری جاها با یاد رودکی و وام گرفتن از کلام او ( بهxadجد یا شوخی) گفتهxadام که: زمانه را چو نکو بنگری همه «طنز» است. یکی از رخدادهای زندگانی این مرد، جبار باغچهxadبان، که در عین شیرینی، بسیار تلخ نیز هست مربوط به پنج سال مأموریت هدفمند او (12 ـ 1307) در شهر شیراز برای تأسیس کودکستان در این شهر است. مأموریتی که او طی آن ناچار بود همراه همسر خود در یکی از اتاقهای محل کار خود یعنی کودکستان زندگی کند.
اکنون اصل داستان به نقل از خود او:
برای اینکه بتوانیم صبح آفتاب نزده (به قصد باغی که در آن دعوت شده بودیم) راه بیفتیم شب زودتر خوابیدیم و صبح زودتر از خواب برخاستیم. خانم از پشهxadبند بیرون رفت تا وسایل سفر را آماده کند. ناگهان فریاد زد که: «در اتاق هیچ چیز نمانده و هر چه داشتیم بردهxadاند.» پا شدم و به اتاق دویدم. دیدم بجز یک بادبزن دمxadشکسته و یک پارچ لبxadشکری هیچ چیز نمانده است. با این وصف ما بسیار شاد و خرسند بودیم زیرا عادت داشتیم که هنگام خوابیدن، لباسهای خود را داخل پشهxadبند کنده، بخوابیم. دزد نتوانسته بود لباسهایمان را که به تن داشتیم ببرد وگرنه لخت و عور نمیxadتوانستم به کلانتری بروم.
کت و شلوار پوشیدم و خود را زود به کلانتری رساندم. رییس کلانتری خواست صورت اشیای مسروقه را با تعیین قیمت تنظیم کنم. من به خانه برگشتم و با تشریک مساعی خانم از اشیایی که دزدیده شده بود صورتی تهیه کردم که مجموع قیمت آنها بر یکصد و سی تومان بالغ میxadشد و آن صورت را به کلانتری رسانده و به خانه برگشتم.
دو روز پس از سرقت، پیش از ظهر در منزل نشسته بودم. ناگهان پاسبانی در زد و وارد شد. پیراهنی را که در دست داشت نشان داد و پرسید مال شماست؟ دیدم از آن ده عدد پیراهنی است که هنگام سفر در تبریز سفارش داده بودم و یکی از آنها هم در تن من بود.
پاسبان گفت که دزد دستگیر شده و جناب رییس منتظر من است. از شنیدن خبر قلبم بهxadشدت به تپش افتاد ولی، نه از مسرت که مال مسروقهxadام پیدا شده بلکه مانند دزدانی که از جانب رییس کلانتری جلب شده باشند. از توصیف حالی که به من دست داد عاجزم. دزد نبودم ولی مانند دزد میxadترسیدم. نه جرأت رفتن به کلانتری را داشتم و نه میxadتوانستم فرار کنم. ناچار با همان حال اضطراب به کلانتری رفتم. دیدم رییس با تازیانة جانانهxadای بالای سر دزد ایستاده و با ملایمت و زبان خوش به او میxadگوید آنچه از او میxadپرسد باید درست جواب دهد. دزد هم قول داد که هرگز خلاف عرض نکند. آقای رییس از موفقیت خود در گرفتار کردن دزد حالت مظفرانه و شادی داشت و دزد هم که تازیانة رییس در نظرش مانند نی قلیان یک چیز توخالی بود خونسرد آمادة گفتگو با رییس بود. در آن میان تنها کسی که با دلهره و اضطراب تماشاچی آن منظره بود من بودم. آقای رییس طبق صورتی که در دست داشت یکایک اشیای مسروقه را را نام برد. دزد تا نصف ورقه، همه را اعتراف کرد ولی بقیه را تا آخر انکار نمود. در هر انکارِ او ضربان قلب من شدت میxadیافت و حالم دگرگون میxadشد. رییس به دزد گفت قرار نبود با او شوخی شود و اضافه کرد که خود او تمام پولxadهایی را که در آن ورقه است از جیب خود خواهد داد زیرا این مرد، هم میهمان عزیز ماست و هم معلم بچهxadهای ما. اگر تمام آنچه را که بردهxadای پس ندهی پوستت کنده خواهد شد.
دزد با نگاه مظلومانه در حالی که از رییس انتظار عدالت داشت با قیافة حقxadبجانبی گفت شما اختیار دارید ولی به سر مبارکتان قسم تمام آنچه را که بردهxadام اعتراف کردم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم.
چون حوصلة رییس سرآمده بود عصبانی شد. ناگهان تازیانه به سرعت بالا رفت ولی به سر دزد نخورد زیرا من در حال مضطربانه دست او را گرفتم و خواهش کردم قدری تأمل کند و گفتم لطفاً اندکی بیرون تشریف بیاورند و به دزد یکی دو ساعت مهلت بدهند قدری فکر کند. بقیه را نیز اعتراف خواهد کرد. ولی دزد نگذاشت حرفم تمام شود و گفت دو ساعت مهلت که هیچ، اگر دو سال هم به او مهلت داده بدهند حقیقت همان است که گفته است.
تا رییس آن را شنید خشمگینxadتر شد و با تازیانة خود بهxadسوی دزد برگشت. باز به اضطراب من افزوده شد. خود را میان آن دو انداختم و نگذاشتم تازیانة رییس به دزد بخورد.
در آن گیر و دار بهxadنحوی که دزد نفهمد به آقای رییس چشمکی زده خواهش کردم با من بیرون بیاید و قول دادم که دزد بالأخره اعتراف خواهد کرد.
من دیگر کاملاً بیچاره شده بودم زیرا نه دزد حاضر به اعتراف بود و نه رییس میل داشت تازیانهxadاش بیکار بماند. آقای ریس، مهربانی و وساطت مرا حمل بر خلق و خوی آموزگاری من کرد و گفت دلسوزی من بیxadمورد است. بعد، از من خواست که از آنجا بروم و کار را به او واگذار کنم و دخالت بیجا در کارهای پلیسی نکنم. جواب دادم که حق با اوست ولی باز خواهش کردم که با من بیرون بیاید و اضافه کردم که منظور دیگری دارم و با اجازة او میxadخواهم چند کلمه محرمانه با او گفتگو کنم. گفت مانعی ندارد و من میxadتوانم در همان اتاق حرفم را بزنم. قبول نکردم و خواهش کردم که به خانة من که به کلانتری بسیار نزدیک بود تشریف بیاورد. از اصرار من سخت متعجب شد ولی شاید چون وظیفهxadاش ایجاب میxadکرد که تا به آن حد امتناع نکند حاضر شد و با هم به طرف خانه راه افتادیم.
وقتی که با رییس کلانتری به خانه رسیدیم تعارف کردم، نشست. یک هندوانه بریدم و سر میزی روبروی هم نشستیم. گفتم آقای رییس، در بین مسیحیان رسم است اشخاص گنهکار نزد کشیش میxadروند و برای طلب مغفرت به گناهان خود اعتراف میxadکنند. از او خواستم که او جای کشیش و من هم جای یکی از گنهکاران قرار بگیریم. رییس کلانتری جوان فضیلتxadمندی بود که به حُسن اخلاق شهرت و محبوبیت داشت با تعجب به من نگریست و ناچار پذیرفت.
گفتم آقای رییس، تربیت ابتدایی من بد نبوده است. جوانی من اغلب در راه فرهنگ و امور اجتماعی و خیریه گذشته است و به آزادیخواهی مشهورم و باید بگویم که بخصوص در راه آزادی نسوان خیلی مجاهدت کردهxadام. من در زادگاه خود به سادگی و درستی و راستی مشهور بودهxadام و به دروغگویی خو نکردهxadام. شاید به آن احتیاج نداشتهxadام. مردم به راستگویی من بهxadاندازهxadای اعتقاد داشتند که اگر میxadخواستم به کسی دروغ بگویم آن را هم راست میxadپنداشتند. با این وصف بسیار متأسفم که بر اثر سادگی خود سه بار مرتکب دروغگویی شدهxadام و ندامت آن را کشیدهxadام.
در اینجا باغچهxadبان داستان دو دروغی را که در زندگانی خود مرتکب شده برای رییس کلانتری شرح داده و موجب تعجب و خندة او میxadشود(خود در کتاب صدرالاشاره اگر یافتید آنها را بخوانید). از آن پس میxadافزاید:
دروغ سوم که میxadخواهم داستانش را بگویم از اینها با مزهxadتر است و به جنابعالی ارتباط دارد. آقای رییس با تعجب پرسید با من؟ گفتم آری. اندکی تأمل کنید تا بگویم.
وقتی که من جنابعالی را از سرقت خانة خود مطلع کردم قرار بر این شد که صورتی از اشیای مسروقه را با تعیین قیمت آنها تهیه کنم و به شما بدهم. بنابراین با کمک خانم که حافظة خوبی هم دارد صورت اشیای دزدی را تهیه کردم و ارزش جمع همگی آنها در حدود یکصد و سی و پنج یا چهل تومان شد. خانم پرسید که من با آن صورت چه میxadخواهم بکنم؟ گفتم میxadخواهم به کلانتری ببرم. خانم گفت خجالت نخواهم کشید؟ پرسیدم برای چه؟ جواب داد که تاکنون مردم از راز(زندگی) ما آگاه نبودند و گمان میxadکردند مدیر یک کودکستان حتماً باید دارای یک زندگی آبرومند باشد ولی با دادن آن صورت، دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند و همه به چشم تمسخر و تحقیر به ما نگاه خواهند کرد. گفتم: «بگذار مردم با هر چشمی میxadخواهند به ما نگاه کنند، به حال ما چه فرقی میxadکند؟ مگر میxadتوانیم بیشتر از آنچه دزدیده شده در صورت بنویسیم؟»
اشک در چشمان خانم حلقه زد و گفت خیلی فرق میxadکند. دیدم اقناع خانم از مُحالات است و انکار من، باری بر خاطر ظریف زنانة او. از طرفی به توانایی ادارات شهربانی ایران چندان خوشبین و امیدوار نبودم و هرگز گمان نمیxadکردم که دزد اثاث خانة ما به این زودی پیدا شود. لذا صورتی که از اشیای مسروقه تقدیم شده، اضافی است و برخلاف حقیقت یکصد و سی تومان ارزشیابی شده است. بنابراین، جز آنهایی که دزد اعتراف کرده، همهxadاش بیxadاساس است و چیزهایی است که به مصلحت خانم برای حفظ شأن و آبروی یک مدیر دبستان نوشته شده. حال آیا صحیح بود که دست بیxadگناه ما بازیچة حُسن ظن شما و آلت نیت زشت من بشود و من بیxadرحمانه شاهد فریاد آن دزد بدبخت باشم؟ چون مزة تلخ این عمل قبیح با ذایقة من سازگار نبود مانع شدت عمل جنابعالی شدم و شما را برای شنیدن این حقیقت به اینجا آوردم.
وقتی تازیانة شما بالای سر آن گنهکار بدبخت بود بهxadخوبی میxadدیدم که دو چشمش بهxadسوی شما و چهار چشمش بهxadسوی من است. من بهxadگوش وجدانم ناسزاهایی را که او از ته دل نثارم میxadکرد میxadشنیدم و میxadدیدم که با نگاهش میxadگوید: «ای که چشم رییس تو را مرد شریف و درستکاری میxadبیند، آیا براستی شریف و درستکاری و آنچه نوشتهxadای حقیقت دارد؟»
جناب رییس، اکنون شایسته است که این عمل من که ناچار از اعتراف به قباحت آن شدهxadام درس عبرتی برای بنده و شما باشد. اگر درستکاران مانند من زیر بال مرغ حقxadطلبی تخم ستم بگذارند و شما که مجری عدالت هستید فریب ظاهر را بخورید و تازیانة عدالت در دستتان آلت ستم شود، وای بر حال مردم جهان.
حالا که من ندانسته و نفهمیده و بیxadتوجه به عواقب کار، مرتکب این عمل زشت شدهxadام آیا صحیح است که سرکار عالی با علاقه و اعتقادی که به درستی و راستی و حق و عدالت دارید دزد را برای جرمی که مرتکب نشده مجازات کنید؟ آیا باور ندارید که هر روز چه ظلمxadهای بیشماری که به دست اشخاص بیxadوجدان خوشxadظاهر و بدباطن و مردم ناشایستی که قلم و شمشیر و تازیانة عدالت در دست دارند برای کسب سود شخصی نمیxadشود؟ بهxadهر حال من اکنون از عمل خود شرمنده هستم و از شما پوزش میxadطلبم و خواهشمندم صورتی را که تقدیم کردهxadام به خودم باز گردانید تا صورت صحیحی بنویسم.
رییس جواب داد که اگر آن کار را بکنیم با قانون، گرفتاری پیدا خواهم کرد. گفتم حال که دزد میxadگوید هر چه دزدیده بوده فروخته است و پولش را خرج کرده و از طرفی مادر پیری نیز دارد که کفیل اوست، با زندانی شدن او خسارت من جبران نخواهد شد بنابراین من نامهxadای میxadنویسم و هر چه را دزد برده به او میxadبخشم و شکایتی از او نمیxadکنم. به این ترتیب و با نهایت شرمندگی، از رییس عذر خواستم و او را تا دم در مشایعت کردم.
داستان سرقت از خانة مدیر کودکستان در اینجا به پایان میxadرسد. داستانی که شیرینی آن نصیب همگان اما تلخی نهفته در آن همچون سوهانی روح اهالی نظر را میxadخراشد که چرا چنان بوده و چه جفاهایی که بر سر اهل فرهنگ و معرفت این سرزمین نرفته و نمیxadرود!
¡¡¡
[1] ـ روزنامة اطلاعات ـ شمارة 28559 ـ پنجشنبه 23 آذر ماه 1402 ـ ص وادی ادبیات
تلخxadطنزی از زندگی بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران
برشی تلخ و شیرین از زندگانی جبار باغچهxadبان[1]
محمود سلطانی آذین
«میرزا جبار عسکرزاده» مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین.
اشاره:
هر گاه و هر جا سخن از طنز به میان میxadآید، همگان چهره میxadگشایند و آمادة شنیدن، دیدن و خندیدن میxadشوند حال آنکه در نگاه اهالی ادب و هنر، طنز الزاماً خندهxadآور نیست. بهxadدیگر سخن، یک اثر طنز اساساً نه برای خنداندن، بلکه با هدف آگاهی دادن، هشیار کردن، تلنگر زدن و جلب توجه مهربانانة مخاطب به واقعیتxadهای قابل توجه و بسیار جدی(گاهی هم تلخ) خلق میxadشود. چنین اثری البته اگر خندهxadای هم بر لبها بنشاند، به کمال مطلوب رسیده است.
شگفتxadآور این که با وجود شیرینی، شادی و مایة انبساط خاطری که در دل واژة طنز نهفته، گاهی سخن از «طنز تلخ» هم میxadشود. جمع اضداد. مانند این که گفته شود شیرینِ تلخ، خوبِ بد، سیاهِ سفید، و مانند آنها. یعنی چه؟ مگر میxadشود؟ مگر داریم؟ پاسخ این است که : آری میxadشود. آری داریم.
جدای از طنز «سیاه» و تعریفی که در ادبیات فرنگی از آن شده، و افزون بر تعریفxadهایی که پیشینیان از طنز «تلخ» کردهxadاند، مراد ما از طنز تلخ در این نوشتار، همانا شیرینی(یا تلخی) موجود در یک رخداد تلخ(یا شیرین) است که یا واقعیت دارد یا توسط طنزپرداز آفریده شده یا میxadشود.
چنین طنزی، در عین حال که ممکن است خندهxadای بر روی لب مخاطب بنشاند واقعیت تلخی را دربارة شخصیتxadهای اصلی موضوع، یا کل جامعه، آشکار میxadسازد. یا برعکس، اگر چه بیان واقعهxadای است ناگوار (برای شخصیت داستان یا جامعه) لایهxadای از خوشمزگی و خنده نیز برای مخاطب همراه دارد.
میرزا جبار عسکرزاده مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین. همانهایی که او آنها را در زندگیxadنامة خودنوشتهxadای با عنوان «زندگیxadنامة جبار باغچهxadبان، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران» نوشته و چاپ و منتشر کرده و البته بسیار خواندنی.
در بسیاری جاها با یاد رودکی و وام گرفتن از کلام او ( بهxadجد یا شوخی) گفتهxadام که: زمانه را چو نکو بنگری همه «طنز» است. یکی از رخدادهای زندگانی این مرد، جبار باغچهxadبان، که در عین شیرینی، بسیار تلخ نیز هست مربوط به پنج سال مأموریت هدفمند او (12 ـ 1307) در شهر شیراز برای تأسیس کودکستان در این شهر است. مأموریتی که او طی آن ناچار بود همراه همسر خود در یکی از اتاقهای محل کار خود یعنی کودکستان زندگی کند.
اکنون اصل داستان به نقل از خود او:
برای اینکه بتوانیم صبح آفتاب نزده (به قصد باغی که در آن دعوت شده بودیم) راه بیفتیم شب زودتر خوابیدیم و صبح زودتر از خواب برخاستیم. خانم از پشهxadبند بیرون رفت تا وسایل سفر را آماده کند. ناگهان فریاد زد که: «در اتاق هیچ چیز نمانده و هر چه داشتیم بردهxadاند.» پا شدم و به اتاق دویدم. دیدم بجز یک بادبزن دمxadشکسته و یک پارچ لبxadشکری هیچ چیز نمانده است. با این وصف ما بسیار شاد و خرسند بودیم زیرا عادت داشتیم که هنگام خوابیدن، لباسهای خود را داخل پشهxadبند کنده، بخوابیم. دزد نتوانسته بود لباسهایمان را که به تن داشتیم ببرد وگرنه لخت و عور نمیxadتوانستم به کلانتری بروم.
کت و شلوار پوشیدم و خود را زود به کلانتری رساندم. رییس کلانتری خواست صورت اشیای مسروقه را با تعیین قیمت تنظیم کنم. من به خانه برگشتم و با تشریک مساعی خانم از اشیایی که دزدیده شده بود صورتی تهیه کردم که مجموع قیمت آنها بر یکصد و سی تومان بالغ میxadشد و آن صورت را به کلانتری رسانده و به خانه برگشتم.
دو روز پس از سرقت، پیش از ظهر در منزل نشسته بودم. ناگهان پاسبانی در زد و وارد شد. پیراهنی را که در دست داشت نشان داد و پرسید مال شماست؟ دیدم از آن ده عدد پیراهنی است که هنگام سفر در تبریز سفارش داده بودم و یکی از آنها هم در تن من بود.
پاسبان گفت که دزد دستگیر شده و جناب رییس منتظر من است. از شنیدن خبر قلبم بهxadشدت به تپش افتاد ولی، نه از مسرت که مال مسروقهxadام پیدا شده بلکه مانند دزدانی که از جانب رییس کلانتری جلب شده باشند. از توصیف حالی که به من دست داد عاجزم. دزد نبودم ولی مانند دزد میxadترسیدم. نه جرأت رفتن به کلانتری را داشتم و نه میxadتوانستم فرار کنم. ناچار با همان حال اضطراب به کلانتری رفتم. دیدم رییس با تازیانة جانانهxadای بالای سر دزد ایستاده و با ملایمت و زبان خوش به او میxadگوید آنچه از او میxadپرسد باید درست جواب دهد. دزد هم قول داد که هرگز خلاف عرض نکند. آقای رییس از موفقیت خود در گرفتار کردن دزد حالت مظفرانه و شادی داشت و دزد هم که تازیانة رییس در نظرش مانند نی قلیان یک چیز توخالی بود خونسرد آمادة گفتگو با رییس بود. در آن میان تنها کسی که با دلهره و اضطراب تماشاچی آن منظره بود من بودم. آقای رییس طبق صورتی که در دست داشت یکایک اشیای مسروقه را را نام برد. دزد تا نصف ورقه، همه را اعتراف کرد ولی بقیه را تا آخر انکار نمود. در هر انکارِ او ضربان قلب من شدت میxadیافت و حالم دگرگون میxadشد. رییس به دزد گفت قرار نبود با او شوخی شود و اضافه کرد که خود او تمام پولxadهایی را که در آن ورقه است از جیب خود خواهد داد زیرا این مرد، هم میهمان عزیز ماست و هم معلم بچهxadهای ما. اگر تمام آنچه را که بردهxadای پس ندهی پوستت کنده خواهد شد.
دزد با نگاه مظلومانه در حالی که از رییس انتظار عدالت داشت با قیافة حقxadبجانبی گفت شما اختیار دارید ولی به سر مبارکتان قسم تمام آنچه را که بردهxadام اعتراف کردم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم.
چون حوصلة رییس سرآمده بود عصبانی شد. ناگهان تازیانه به سرعت بالا رفت ولی به سر دزد نخورد زیرا من در حال مضطربانه دست او را گرفتم و خواهش کردم قدری تأمل کند و گفتم لطفاً اندکی بیرون تشریف بیاورند و به دزد یکی دو ساعت مهلت بدهند قدری فکر کند. بقیه را نیز اعتراف خواهد کرد. ولی دزد نگذاشت حرفم تمام شود و گفت دو ساعت مهلت که هیچ، اگر دو سال هم به او مهلت داده بدهند حقیقت همان است که گفته است.
تا رییس آن را شنید خشمگینxadتر شد و با تازیانة خود بهxadسوی دزد برگشت. باز به اضطراب من افزوده شد. خود را میان آن دو انداختم و نگذاشتم تازیانة رییس به دزد بخورد.
در آن گیر و دار بهxadنحوی که دزد نفهمد به آقای رییس چشمکی زده خواهش کردم با من بیرون بیاید و قول دادم که دزد بالأخره اعتراف خواهد کرد.
من دیگر کاملاً بیچاره شده بودم زیرا نه دزد حاضر به اعتراف بود و نه رییس میل داشت تازیانهxadاش بیکار بماند. آقای ریس، مهربانی و وساطت مرا حمل بر خلق و خوی آموزگاری من کرد و گفت دلسوزی من بیxadمورد است. بعد، از من خواست که از آنجا بروم و کار را به او واگذار کنم و دخالت بیجا در کارهای پلیسی نکنم. جواب دادم که حق با اوست ولی باز خواهش کردم که با من بیرون بیاید و اضافه کردم که منظور دیگری دارم و با اجازة او میxadخواهم چند کلمه محرمانه با او گفتگو کنم. گفت مانعی ندارد و من میxadتوانم در همان اتاق حرفم را بزنم. قبول نکردم و خواهش کردم که به خانة من که به کلانتری بسیار نزدیک بود تشریف بیاورد. از اصرار من سخت متعجب شد ولی شاید چون وظیفهxadاش ایجاب میxadکرد که تا به آن حد امتناع نکند حاضر شد و با هم به طرف خانه راه افتادیم.
وقتی که با رییس کلانتری به خانه رسیدیم تعارف کردم، نشست. یک هندوانه بریدم و سر میزی روبروی هم نشستیم. گفتم آقای رییس، در بین مسیحیان رسم است اشخاص گنهکار نزد کشیش میxadروند و برای طلب مغفرت به گناهان خود اعتراف میxadکنند. از او خواستم که او جای کشیش و من هم جای یکی از گنهکاران قرار بگیریم. رییس کلانتری جوان فضیلتxadمندی بود که به حُسن اخلاق شهرت و محبوبیت داشت با تعجب به من نگریست و ناچار پذیرفت.
گفتم آقای رییس، تربیت ابتدایی من بد نبوده است. جوانی من اغلب در راه فرهنگ و امور اجتماعی و خیریه گذشته است و به آزادیخواهی مشهورم و باید بگویم که بخصوص در راه آزادی نسوان خیلی مجاهدت کردهxadام. من در زادگاه خود به سادگی و درستی و راستی مشهور بودهxadام و به دروغگویی خو نکردهxadام. شاید به آن احتیاج نداشتهxadام. مردم به راستگویی من بهxadاندازهxadای اعتقاد داشتند که اگر میxadخواستم به کسی دروغ بگویم آن را هم راست میxadپنداشتند. با این وصف بسیار متأسفم که بر اثر سادگی خود سه بار مرتکب دروغگویی شدهxadام و ندامت آن را کشیدهxadام.
در اینجا باغچهxadبان داستان دو دروغی را که در زندگانی خود مرتکب شده برای رییس کلانتری شرح داده و موجب تعجب و خندة او میxadشود(خود در کتاب صدرالاشاره اگر یافتید آنها را بخوانید). از آن پس میxadافزاید:
دروغ سوم که میxadخواهم داستانش را بگویم از اینها با مزهxadتر است و به جنابعالی ارتباط دارد. آقای رییس با تعجب پرسید با من؟ گفتم آری. اندکی تأمل کنید تا بگویم.
وقتی که من جنابعالی را از سرقت خانة خود مطلع کردم قرار بر این شد که صورتی از اشیای مسروقه را با تعیین قیمت آنها تهیه کنم و به شما بدهم. بنابراین با کمک خانم که حافظة خوبی هم دارد صورت اشیای دزدی را تهیه کردم و ارزش جمع همگی آنها در حدود یکصد و سی و پنج یا چهل تومان شد. خانم پرسید که من با آن صورت چه میxadخواهم بکنم؟ گفتم میxadخواهم به کلانتری ببرم. خانم گفت خجالت نخواهم کشید؟ پرسیدم برای چه؟ جواب داد که تاکنون مردم از راز(زندگی) ما آگاه نبودند و گمان میxadکردند مدیر یک کودکستان حتماً باید دارای یک زندگی آبرومند باشد ولی با دادن آن صورت، دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند و همه به چشم تمسخر و تحقیر به ما نگاه خواهند کرد. گفتم: «بگذار مردم با هر چشمی میxadخواهند به ما نگاه کنند، به حال ما چه فرقی میxadکند؟ مگر میxadتوانیم بیشتر از آنچه دزدیده شده در صورت بنویسیم؟»
اشک در چشمان خانم حلقه زد و گفت خیلی فرق میxadکند. دیدم اقناع خانم از مُحالات است و انکار من، باری بر خاطر ظریف زنانة او. از طرفی به توانایی ادارات شهربانی ایران چندان خوشبین و امیدوار نبودم و هرگز گمان نمیxadکردم که دزد اثاث خانة ما به این زودی پیدا شود. لذا صورتی که از اشیای مسروقه تقدیم شده، اضافی است و برخلاف حقیقت یکصد و سی تومان ارزشیابی شده است. بنابراین، جز آنهایی که دزد اعتراف کرده، همهxadاش بیxadاساس است و چیزهایی است که به مصلحت خانم برای حفظ شأن و آبروی یک مدیر دبستان نوشته شده. حال آیا صحیح بود که دست بیxadگناه ما بازیچة حُسن ظن شما و آلت نیت زشت من بشود و من بیxadرحمانه شاهد فریاد آن دزد بدبخت باشم؟ چون مزة تلخ این عمل قبیح با ذایقة من سازگار نبود مانع شدت عمل جنابعالی شدم و شما را برای شنیدن این حقیقت به اینجا آوردم.
وقتی تازیانة شما بالای سر آن گنهکار بدبخت بود بهxadخوبی میxadدیدم که دو چشمش بهxadسوی شما و چهار چشمش بهxadسوی من است. من بهxadگوش وجدانم ناسزاهایی را که او از ته دل نثارم میxadکرد میxadشنیدم و میxadدیدم که با نگاهش میxadگوید: «ای که چشم رییس تو را مرد شریف و درستکاری میxadبیند، آیا براستی شریف و درستکاری و آنچه نوشتهxadای حقیقت دارد؟»
جناب رییس، اکنون شایسته است که این عمل من که ناچار از اعتراف به قباحت آن شدهxadام درس عبرتی برای بنده و شما باشد. اگر درستکاران مانند من زیر بال مرغ حقxadطلبی تخم ستم بگذارند و شما که مجری عدالت هستید فریب ظاهر را بخورید و تازیانة عدالت در دستتان آلت ستم شود، وای بر حال مردم جهان.
حالا که من ندانسته و نفهمیده و بیxadتوجه به عواقب کار، مرتکب این عمل زشت شدهxadام آیا صحیح است که سرکار عالی با علاقه و اعتقادی که به درستی و راستی و حق و عدالت دارید دزد را برای جرمی که مرتکب نشده مجازات کنید؟ آیا باور ندارید که هر روز چه ظلمxadهای بیشماری که به دست اشخاص بیxadوجدان خوشxadظاهر و بدباطن و مردم ناشایستی که قلم و شمشیر و تازیانة عدالت در دست دارند برای کسب سود شخصی نمیxadشود؟ بهxadهر حال من اکنون از عمل خود شرمنده هستم و از شما پوزش میxadطلبم و خواهشمندم صورتی را که تقدیم کردهxadام به خودم باز گردانید تا صورت صحیحی بنویسم.
رییس جواب داد که اگر آن کار را بکنیم با قانون، گرفتاری پیدا خواهم کرد. گفتم حال که دزد میxadگوید هر چه دزدیده بوده فروخته است و پولش را خرج کرده و از طرفی مادر پیری نیز دارد که کفیل اوست، با زندانی شدن او خسارت من جبران نخواهد شد بنابراین من نامهxadای میxadنویسم و هر چه را دزد برده به او میxadبخشم و شکایتی از او نمیxadکنم. به این ترتیب و با نهایت شرمندگی، از رییس عذر خواستم و او را تا دم در مشایعت کردم.
داستان سرقت از خانة مدیر کودکستان در اینجا به پایان میxadرسد. داستانی که شیرینی آن نصیب همگان اما تلخی نهفته در آن همچون سوهانی روح اهالی نظر را میxadخراشد که چرا چنان بوده و چه جفاهایی که بر سر اهل فرهنگ و معرفت این سرزمین نرفته و نمیxadرود!
¡¡¡
[1] ـ روزنامة اطلاعات ـ شمارة 28559 ـ پنجشنبه 23 آذر ماه 1402 ـ ص وادی ادبیات
تلخxadطنزی از زندگی بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران
برشی تلخ و شیرین از زندگانی جبار باغچهxadبان[1]
محمود سلطانی آذین
«میرزا جبار عسکرزاده» مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین.
اشاره:
هر گاه و هر جا سخن از طنز به میان میxadآید، همگان چهره میxadگشایند و آمادة شنیدن، دیدن و خندیدن میxadشوند حال آنکه در نگاه اهالی ادب و هنر، طنز الزاماً خندهxadآور نیست. بهxadدیگر سخن، یک اثر طنز اساساً نه برای خنداندن، بلکه با هدف آگاهی دادن، هشیار کردن، تلنگر زدن و جلب توجه مهربانانة مخاطب به واقعیتxadهای قابل توجه و بسیار جدی(گاهی هم تلخ) خلق میxadشود. چنین اثری البته اگر خندهxadای هم بر لبها بنشاند، به کمال مطلوب رسیده است.
شگفتxadآور این که با وجود شیرینی، شادی و مایة انبساط خاطری که در دل واژة طنز نهفته، گاهی سخن از «طنز تلخ» هم میxadشود. جمع اضداد. مانند این که گفته شود شیرینِ تلخ، خوبِ بد، سیاهِ سفید، و مانند آنها. یعنی چه؟ مگر میxadشود؟ مگر داریم؟ پاسخ این است که : آری میxadشود. آری داریم.
جدای از طنز «سیاه» و تعریفی که در ادبیات فرنگی از آن شده، و افزون بر تعریفxadهایی که پیشینیان از طنز «تلخ» کردهxadاند، مراد ما از طنز تلخ در این نوشتار، همانا شیرینی(یا تلخی) موجود در یک رخداد تلخ(یا شیرین) است که یا واقعیت دارد یا توسط طنزپرداز آفریده شده یا میxadشود.
چنین طنزی، در عین حال که ممکن است خندهxadای بر روی لب مخاطب بنشاند واقعیت تلخی را دربارة شخصیتxadهای اصلی موضوع، یا کل جامعه، آشکار میxadسازد. یا برعکس، اگر چه بیان واقعهxadای است ناگوار (برای شخصیت داستان یا جامعه) لایهxadای از خوشمزگی و خنده نیز برای مخاطب همراه دارد.
میرزا جبار عسکرزاده مشهور به «جبار باغچهxadبان»، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران ( 1264 ارمنستان ـ 1345 ایران)، از جمله چهرهxadهایی است که زندگانی سراسر خلاقیت همراه با رنج و تلاش او برای آموزش و پرورش واقعی فرزندان این سرزمین، طی سالهایی که درک چندان درستی از این موضوع مهم وجود نداشته پر از رخدادهایی است که بعضی تلخxadاند، بعضی شیرین، بعضی هم، هم تلخ و هم شیرین. همانهایی که او آنها را در زندگیxadنامة خودنوشتهxadای با عنوان «زندگیxadنامة جبار باغچهxadبان، بنیانگزار آموزش ناشنوایان ایران» نوشته و چاپ و منتشر کرده و البته بسیار خواندنی.
در بسیاری جاها با یاد رودکی و وام گرفتن از کلام او ( بهxadجد یا شوخی) گفتهxadام که: زمانه را چو نکو بنگری همه «طنز» است. یکی از رخدادهای زندگانی این مرد، جبار باغچهxadبان، که در عین شیرینی، بسیار تلخ نیز هست مربوط به پنج سال مأموریت هدفمند او (12 ـ 1307) در شهر شیراز برای تأسیس کودکستان در این شهر است. مأموریتی که او طی آن ناچار بود همراه همسر خود در یکی از اتاقهای محل کار خود یعنی کودکستان زندگی کند.
اکنون اصل داستان به نقل از خود او:
برای اینکه بتوانیم صبح آفتاب نزده (به قصد باغی که در آن دعوت شده بودیم) راه بیفتیم شب زودتر خوابیدیم و صبح زودتر از خواب برخاستیم. خانم از پشهxadبند بیرون رفت تا وسایل سفر را آماده کند. ناگهان فریاد زد که: «در اتاق هیچ چیز نمانده و هر چه داشتیم بردهxadاند.» پا شدم و به اتاق دویدم. دیدم بجز یک بادبزن دمxadشکسته و یک پارچ لبxadشکری هیچ چیز نمانده است. با این وصف ما بسیار شاد و خرسند بودیم زیرا عادت داشتیم که هنگام خوابیدن، لباسهای خود را داخل پشهxadبند کنده، بخوابیم. دزد نتوانسته بود لباسهایمان را که به تن داشتیم ببرد وگرنه لخت و عور نمیxadتوانستم به کلانتری بروم.
کت و شلوار پوشیدم و خود را زود به کلانتری رساندم. رییس کلانتری خواست صورت اشیای مسروقه را با تعیین قیمت تنظیم کنم. من به خانه برگشتم و با تشریک مساعی خانم از اشیایی که دزدیده شده بود صورتی تهیه کردم که مجموع قیمت آنها بر یکصد و سی تومان بالغ میxadشد و آن صورت را به کلانتری رسانده و به خانه برگشتم.
دو روز پس از سرقت، پیش از ظهر در منزل نشسته بودم. ناگهان پاسبانی در زد و وارد شد. پیراهنی را که در دست داشت نشان داد و پرسید مال شماست؟ دیدم از آن ده عدد پیراهنی است که هنگام سفر در تبریز سفارش داده بودم و یکی از آنها هم در تن من بود.
پاسبان گفت که دزد دستگیر شده و جناب رییس منتظر من است. از شنیدن خبر قلبم بهxadشدت به تپش افتاد ولی، نه از مسرت که مال مسروقهxadام پیدا شده بلکه مانند دزدانی که از جانب رییس کلانتری جلب شده باشند. از توصیف حالی که به من دست داد عاجزم. دزد نبودم ولی مانند دزد میxadترسیدم. نه جرأت رفتن به کلانتری را داشتم و نه میxadتوانستم فرار کنم. ناچار با همان حال اضطراب به کلانتری رفتم. دیدم رییس با تازیانة جانانهxadای بالای سر دزد ایستاده و با ملایمت و زبان خوش به او میxadگوید آنچه از او میxadپرسد باید درست جواب دهد. دزد هم قول داد که هرگز خلاف عرض نکند. آقای رییس از موفقیت خود در گرفتار کردن دزد حالت مظفرانه و شادی داشت و دزد هم که تازیانة رییس در نظرش مانند نی قلیان یک چیز توخالی بود خونسرد آمادة گفتگو با رییس بود. در آن میان تنها کسی که با دلهره و اضطراب تماشاچی آن منظره بود من بودم. آقای رییس طبق صورتی که در دست داشت یکایک اشیای مسروقه را را نام برد. دزد تا نصف ورقه، همه را اعتراف کرد ولی بقیه را تا آخر انکار نمود. در هر انکارِ او ضربان قلب من شدت میxadیافت و حالم دگرگون میxadشد. رییس به دزد گفت قرار نبود با او شوخی شود و اضافه کرد که خود او تمام پولxadهایی را که در آن ورقه است از جیب خود خواهد داد زیرا این مرد، هم میهمان عزیز ماست و هم معلم بچهxadهای ما. اگر تمام آنچه را که بردهxadای پس ندهی پوستت کنده خواهد شد.
دزد با نگاه مظلومانه در حالی که از رییس انتظار عدالت داشت با قیافة حقxadبجانبی گفت شما اختیار دارید ولی به سر مبارکتان قسم تمام آنچه را که بردهxadام اعتراف کردم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم.
چون حوصلة رییس سرآمده بود عصبانی شد. ناگهان تازیانه به سرعت بالا رفت ولی به سر دزد نخورد زیرا من در حال مضطربانه دست او را گرفتم و خواهش کردم قدری تأمل کند و گفتم لطفاً اندکی بیرون تشریف بیاورند و به دزد یکی دو ساعت مهلت بدهند قدری فکر کند. بقیه را نیز اعتراف خواهد کرد. ولی دزد نگذاشت حرفم تمام شود و گفت دو ساعت مهلت که هیچ، اگر دو سال هم به او مهلت داده بدهند حقیقت همان است که گفته است.
تا رییس آن را شنید خشمگینxadتر شد و با تازیانة خود بهxadسوی دزد برگشت. باز به اضطراب من افزوده شد. خود را میان آن دو انداختم و نگذاشتم تازیانة رییس به دزد بخورد.
در آن گیر و دار بهxadنحوی که دزد نفهمد به آقای رییس چشمکی زده خواهش کردم با من بیرون بیاید و قول دادم که دزد بالأخره اعتراف خواهد کرد.
من دیگر کاملاً بیچاره شده بودم زیرا نه دزد حاضر به اعتراف بود و نه رییس میل داشت تازیانهxadاش بیکار بماند. آقای ریس، مهربانی و وساطت مرا حمل بر خلق و خوی آموزگاری من کرد و گفت دلسوزی من بیxadمورد است. بعد، از من خواست که از آنجا بروم و کار را به او واگذار کنم و دخالت بیجا در کارهای پلیسی نکنم. جواب دادم که حق با اوست ولی باز خواهش کردم که با من بیرون بیاید و اضافه کردم که منظور دیگری دارم و با اجازة او میxadخواهم چند کلمه محرمانه با او گفتگو کنم. گفت مانعی ندارد و من میxadتوانم در همان اتاق حرفم را بزنم. قبول نکردم و خواهش کردم که به خانة من که به کلانتری بسیار نزدیک بود تشریف بیاورد. از اصرار من سخت متعجب شد ولی شاید چون وظیفهxadاش ایجاب میxadکرد که تا به آن حد امتناع نکند حاضر شد و با هم به طرف خانه راه افتادیم.
وقتی که با رییس کلانتری به خانه رسیدیم تعارف کردم، نشست. یک هندوانه بریدم و سر میزی روبروی هم نشستیم. گفتم آقای رییس، در بین مسیحیان رسم است اشخاص گنهکار نزد کشیش میxadروند و برای طلب مغفرت به گناهان خود اعتراف میxadکنند. از او خواستم که او جای کشیش و من هم جای یکی از گنهکاران قرار بگیریم. رییس کلانتری جوان فضیلتxadمندی بود که به حُسن اخلاق شهرت و محبوبیت داشت با تعجب به من نگریست و ناچار پذیرفت.
گفتم آقای رییس، تربیت ابتدایی من بد نبوده است. جوانی من اغلب در راه فرهنگ و امور اجتماعی و خیریه گذشته است و به آزادیخواهی مشهورم و باید بگویم که بخصوص در راه آزادی نسوان خیلی مجاهدت کردهxadام. من در زادگاه خود به سادگی و درستی و راستی مشهور بودهxadام و به دروغگویی خو نکردهxadام. شاید به آن احتیاج نداشتهxadام. مردم به راستگویی من بهxadاندازهxadای اعتقاد داشتند که اگر میxadخواستم به کسی دروغ بگویم آن را هم راست میxadپنداشتند. با این وصف بسیار متأسفم که بر اثر سادگی خود سه بار مرتکب دروغگویی شدهxadام و ندامت آن را کشیدهxadام.
در اینجا باغچهxadبان داستان دو دروغی را که در زندگانی خود مرتکب شده برای رییس کلانتری شرح داده و موجب تعجب و خندة او میxadشود(خود در کتاب صدرالاشاره اگر یافتید آنها را بخوانید). از آن پس میxadافزاید:
دروغ سوم که میxadخواهم داستانش را بگویم از اینها با مزهxadتر است و به جنابعالی ارتباط دارد. آقای رییس با تعجب پرسید با من؟ گفتم آری. اندکی تأمل کنید تا بگویم.
وقتی که من جنابعالی را از سرقت خانة خود مطلع کردم قرار بر این شد که صورتی از اشیای مسروقه را با تعیین قیمت آنها تهیه کنم و به شما بدهم. بنابراین با کمک خانم که حافظة خوبی هم دارد صورت اشیای دزدی را تهیه کردم و ارزش جمع همگی آنها در حدود یکصد و سی و پنج یا چهل تومان شد. خانم پرسید که من با آن صورت چه میxadخواهم بکنم؟ گفتم میxadخواهم به کلانتری ببرم. خانم گفت خجالت نخواهم کشید؟ پرسیدم برای چه؟ جواب داد که تاکنون مردم از راز(زندگی) ما آگاه نبودند و گمان میxadکردند مدیر یک کودکستان حتماً باید دارای یک زندگی آبرومند باشد ولی با دادن آن صورت، دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند و همه به چشم تمسخر و تحقیر به ما نگاه خواهند کرد. گفتم: «بگذار مردم با هر چشمی میxadخواهند به ما نگاه کنند، به حال ما چه فرقی میxadکند؟ مگر میxadتوانیم بیشتر از آنچه دزدیده شده در صورت بنویسیم؟»
اشک در چشمان خانم حلقه زد و گفت خیلی فرق میxadکند. دیدم اقناع خانم از مُحالات است و انکار من، باری بر خاطر ظریف زنانة او. از طرفی به توانایی ادارات شهربانی ایران چندان خوشبین و امیدوار نبودم و هرگز گمان نمیxadکردم که دزد اثاث خانة ما به این زودی پیدا شود. لذا صورتی که از اشیای مسروقه تقدیم شده، اضافی است و برخلاف حقیقت یکصد و سی تومان ارزشیابی شده است. بنابراین، جز آنهایی که دزد اعتراف کرده، همهxadاش بیxadاساس است و چیزهایی است که به مصلحت خانم برای حفظ شأن و آبروی یک مدیر دبستان نوشته شده. حال آیا صحیح بود که دست بیxadگناه ما بازیچة حُسن ظن شما و آلت نیت زشت من بشود و من بیxadرحمانه شاهد فریاد آن دزد بدبخت باشم؟ چون مزة تلخ این عمل قبیح با ذایقة من سازگار نبود مانع شدت عمل جنابعالی شدم و شما را برای شنیدن این حقیقت به اینجا آوردم.
وقتی تازیانة شما بالای سر آن گنهکار بدبخت بود بهxadخوبی میxadدیدم که دو چشمش بهxadسوی شما و چهار چشمش بهxadسوی من است. من بهxadگوش وجدانم ناسزاهایی را که او از ته دل نثارم میxadکرد میxadشنیدم و میxadدیدم که با نگاهش میxadگوید: «ای که چشم رییس تو را مرد شریف و درستکاری میxadبیند، آیا براستی شریف و درستکاری و آنچه نوشتهxadای حقیقت دارد؟»
جناب رییس، اکنون شایسته است که این عمل من که ناچار از اعتراف به قباحت آن شدهxadام درس عبرتی برای بنده و شما باشد. اگر درستکاران مانند من زیر بال مرغ حقxadطلبی تخم ستم بگذارند و شما که مجری عدالت هستید فریب ظاهر را بخورید و تازیانة عدالت در دستتان آلت ستم شود، وای بر حال مردم جهان.
حالا که من ندانسته و نفهمیده و بیxadتوجه به عواقب کار، مرتکب این عمل زشت شدهxadام آیا صحیح است که سرکار عالی با علاقه و اعتقادی که به درستی و راستی و حق و عدالت دارید دزد را برای جرمی که مرتکب نشده مجازات کنید؟ آیا باور ندارید که هر روز چه ظلمxadهای بیشماری که به دست اشخاص بیxadوجدان خوشxadظاهر و بدباطن و مردم ناشایستی که قلم و شمشیر و تازیانة عدالت در دست دارند برای کسب سود شخصی نمیxadشود؟ بهxadهر حال من اکنون از عمل خود شرمنده هستم و از شما پوزش می
برچسب:
نویسنده: نگار باقریان